x تبلیغات
سرزمین مادری

تا لحظه آخرین

 دوست دارم لبخند زیبای تو را

که پذیراست    اینچنین      که گرم است !

اینچنین

سلامی می دهد خورشید        - گل ساده دشت را

که   دوری جسته ام از دیگران

دوست دارم چشمان تورا

سایه روشنی زیبا

همچون آرام    جای کودکان  و پاکان

دوست دارم گوشه لبهای تورا

که بیشتر شگفت انگیز است  تا دوست داشتنی

برای   بوسه ای اینچنین

که آرام  ش میکنم اینچنین

دوست دارم روح تو را        - که دوست ندارد مرا

تا لحظه آخرین !!

تیر احساس

 من اینجا هستم  

تب سردی   بر   گذر زمان

با عادتی از اندوه        سردرگم و مست

پرستوی سپید خانه ام      در تردیدی  دوگانه   مرغ آشیانه ام است ولی تنها

اینجا همه  سرماست     ، همه  رنج ،  بوی بهار می آید   . گوئیا به عمر ما نیست ( نیست به عمرم)

این دل طوفانزده ما       - باز در گوچه ای بن بست        - باز به خطا رفت    

-          باز بر سنگ فرود آمد  تیر احساس من

حرم شرکت

 آن خاک آشنا

آن سرد میهن جاوید  و نابم

آن یار صمیمی

آشنا تر برگ با درخت

محتاج ترم از بهار               پویش و عطوفتش را

دستم  تهی                  چشمانم خیس          ایمانی از خواستن                 برنخواستن

از تب تو سوزانم

همه آمال رود                بی کرانی خلیج است چون من

عاقبت نوغان                مرگ در آتش بود

جون همه پروانه های دشت

سر یار    ،  هیچ ندانم   ،  عاقبت بر دار  منصورم

عشق از دست بدادم کعبه ام گم گشت       - بت خانه ای داری

اندر   حرم شرک تو می مانم

در تو خواهم آویخت جانا      

هر چه باشد

جام زهری   ، دوشابی  ، دردی   ،  درمانی

با تو می مانم

توی استاد

 ای گل خوشبوی بهار ، ای یرنگی  ، ای پرده اسرار  ، ای جهت   ، ای راه

تو گواه بی نظیر بیداری ، تو سترگ   دست در دست من دادی ،تو بهانه  ، تو نیاز

تو همان شوق  پر شور گناه ، تو دلیل راه و مقصد کلامی ، تو خدای پر توان و پاکی

تو شهادتینی  ، تو  همان  دین  خدایی ،   تو شریعت  ، تو پناه  مانده راهی

تو حَکَم   ، تو صداقت   ،  تو که سرشار   گواهی

تو بیا  و از چاهم برون آر   ای گواه

ای سر  ، ای نور  ، ای عشق  ،  ای یار  

تو مرو بهر خرابات  ، تو مشین اندر کنارات

تو همان  بی نهایت   ، تو همین لحظه اینک   ، تو ز دیروز به اینجا قدمی برداشته

تو بمان که جون شما پاک نباشد

قفسی ساخته ای از بی خیالی  ، چشم بر هم نهادی  ، سوز بی مروت ....

راه و تصمیم  ، راه بیداری  ، راه تو راه خداست

حدیث جوئیدن وصل و مراد

 حدیث جوئیدن وصل و مراد است  ، جدا گشته ز نیزار جنوب

می گدازم ، می نویسم  ، می خروشم ، پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام  و عجز ،    صنع ادب  ، بی نزاکت ، با ادب  ، هم مست  هم هوشیار

همه چیز ، همه جا ، از زمین  ، از جنس آب  ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ  ، از تمدن   ، از فلک گویم 

نویسم سطر به سطر  بی کرانی  ، بی معانی  ، از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر ، قصه جوشش باد ، ناله پردود آتش  ،

از میان یک جهان ذکر و کلام  ، از همه بانگ کلامم  ، درد بی پاسخ همان یک دو حرف بودکه بگذشت

ای بهانه خفته در شهر کهن ، گفتن اوهام با نام شعر نو

ای خداوندا  ، ای منتهای راه ما  ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر از نسیم

مامن مان از جنس تست  ، لوح ما پوشیده نیست ، اس داننده هر سر نهانی

قصه پوپک بدانی  ، اندوه ساحلم تو خوانی  ، درد تا صبح سوختنم را

هر سطر های عالم گفتنم را  ،

ای من بی تاب آن سفر  ، پله ای بیش نیست  ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست  ، درد فرو رفتن به تالاب زمان

عشق است  ، حلقه هوشمندمان  ،که داند دردمان

رهگذار باد

 در رهگذار باد

در این سفر

از نیستی

به میانی تهی و سرد

گریزانم باز

فریاد ها زده ام

از نفس قفس  ، از بند  آدم ها و خود ها

سیاهی آسمانش  انبوه  ایستادنهای  واهی

نفس ستاره هایش ز یاد برده ام  و در پی چراغی دوباره

در من پایکوبان و شادان  از سرودها  ،  همسفران با کوله هایی از بها

نادان از تسهیلات نابش

دیده ام نهایت ریشه و پایدارم را

در خاک و حرمت خاک

پنجره

 در فراسوی  پنجره ها

کسی برای عشق  گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل  از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق مرا با خودبرد

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که

حادثه غمگینی شکل گرفت...

84

 انتهای  عهد  شباب

جز  دلی سوخته و امیدی ختموش

نیست  دگر فردایی روشن

و تنها  لطف و شهامت تو

یوسف دربند تاریکخانه را      نوائی دوباره می دهد

و در مناجات  شبانه ام

وصل یار حافظ را   زمزمه می کنم

و تنها نامت  و

دستان   گرمت       نفس مرا تشویق می کند

در این سال  پر خطر

در زمستانی بی نهایت خاموش

وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد

ترا باز یافتم  در گوشه ای از این آسمان   پر  رمز

و تنها نسیم

محرم کلاممان بود

خواهیم کشید بر لوح فردا   ، جوانه های بودنمان را

و حک خواهیم کرد       امید  و تلاش را

و زنده باد    عشق

(تقدیم به همه دلخاموشان محبت )

دفتر 84

 نمی دانم  حق و باطل را

نمی شناسم دوستی را

امتحانی ست سخت   یا تاوان  ظلم است؟

نعمت  و نور دوباره

این بهار سبز  سر برآورد دوباره    در میان  دشت عاطفه ها

باغ دل من

لطف بی کران هستی    ،  نعمت عشق

آنچنان بر سر امواج

گریزانم  به هر سو  و غرق  شده ای ناچیزم

جه   دنیایی

در همانسو که یافتم  نو را    و  زنده شد کویر خشک اینجا

در همانسو  یافتم  زندگی را ، بودنمان را  ، 

عبادتگه و نمازو قبله ام   را

با  همه  صیادان  در خواهم  افتاد

و مرا از شب و  دشمن  و دنیا  هراسی در دل نیست

  و آمده ام

  تا باز  ستانم   جان  از دست رفته خود را

 با  تو خوشم  و  شعر  می خوانم   و پرواز می کنم

هر چه می بینم شعر است همه ،  عشق  است  و یارب

دوستت دارم ها  در بقچه های کهنه آن زیر ها 

رایحه دلانگیزش

همه را  خبر  خواهد کرد

فقط برای تو  خواهم خواند

رازهای بودن را   وقتی با هم نوشیدیم   ،  ترانه های سبز  و  پیروزی را

آنچنان  در اعماق  کویر  چشمانت  می روم 

که قصد آمدنم نیست

می فهمم   :  دوستت دارم

عید رمضان

 انتهای صیام  ، سرآغاز رجعتی دوباره  ،

وقت از نو شدن مهربانی

وقت قیام    ، کاردهای به استخوان رسیده  

اسارت دوباره نسرین  ، اشک های فرزندان نگران مادر   ،

التهاب خصم    و موعد معجزه الهی

زمانه عجیبی ست  ، حکمتی دو چندان   ،

به امید رویش دوباره علفزار

آواز چکاوک

استمداد سرنگونی خصم  

و بحر رحمت الهی دستهای پیچیده در آسمان،

فردای فطر و استجابت،

رهایی انسان زجر کشیده در بند      .           آمین..

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد