لحظه موعود
امروز، لحظه موعود است
و من در نی نی چشمانت
خود را باختم
و دینم را به جامه کفر بخشیدم
و سفیدی را در گرو سیاهی نهادم
و بهشت را به عطایش بخشیدم.
شاید مسیری بی بازگشت
تا عمق دره های بی هویتی
امروز، لحظه موعود است
و من در نی نی چشمانت
خود را باختم
و دینم را به جامه کفر بخشیدم
و سفیدی را در گرو سیاهی نهادم
و بهشت را به عطایش بخشیدم.
شاید مسیری بی بازگشت
تا عمق دره های بی هویتی
ای گل خوشبوی بهار ، ای یرنگی ، ای پرده اسرار ، ای جهت ، ای راه
تو گواه بی نظیر بیداری ، تو سترگ دست در دست من دادی ،تو بهانه ، تو نیاز
تو همان شوق پر شور گناه ، تو دلیل راه و مقصد کلامی ، تو خدای پر توان و پاکی
تو شهادتینی ، تو همان دین خدایی ، تو شریعت ، تو پناه مانده راهی
تو حَکَم ، تو صداقت ، تو که سرشار گواهی
تو بیا و از چاهم برون آر ای گواه
ای سر ، ای نور ، ای عشق ، ای یار
تو مرو بهر خرابات ، تو مشین اندر کنارات
تو همان بی نهایت ، تو همین لحظه اینک ، تو ز دیروز به اینجا قدمی برداشته
تو بمان که جون شما پاک نباشد
قفسی ساخته ای از بی خیالی ، چشم بر هم نهادی ، سوز بی مروت ....
راه و تصمیم ، راه بیداری ، راه تو راه خداست
حدیث جوئیدن وصل و مراد است ، جدا گشته ز نیزار جنوب
می گدازم ، می نویسم ، می خروشم ، پنجه در دیوار و دشت
همه ایهام و عجز ، صنع ادب ، بی نزاکت ، با ادب ، هم مست هم هوشیار
همه چیز ، همه جا ، از زمین ، از جنس آب ، از هوا و کهکشان
از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ ، از تمدن ، از فلک گویم
نویسم سطر به سطر بی کرانی ، بی معانی ، از هجوم قوم زهر آلود درد
دلتنگی ست قصه بارش ابر ، قصه جوشش باد ، ناله پردود آتش ،
از میان یک جهان ذکر و کلام ، از همه بانگ کلامم ، درد بی پاسخ همان یک دو حرف بودکه بگذشت
ای بهانه خفته در شهر کهن ، گفتن اوهام با نام شعر نو
ای خداوندا ، ای منتهای راه ما ، ای ابد
از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر از نسیم
مامن مان از جنس تست ، لوح ما پوشیده نیست ، اس داننده هر سر نهانی
قصه پوپک بدانی ، اندوه ساحلم تو خوانی ، درد تا صبح سوختنم را
هر سطر های عالم گفتنم را ،
ای من بی تاب آن سفر ، پله ای بیش نیست ، قاصدک در راه نیست
قرن ماست و درد ماست ، درد فرو رفتن به تالاب زمان
عشق است ، حلقه هوشمندمان ،که داند دردمان