x تبلیغات
سرزمین مادری

لحظه موعود

 امروز، لحظه موعود است

و من در نی نی چشمانت

خود را باختم

و دینم را به جامه کفر بخشیدم

و  سفیدی را در گرو سیاهی نهادم

و بهشت را به عطایش بخشیدم.

شاید مسیری بی بازگشت

تا عمق دره های بی هویتی

سخاوت چشمانت

 شبِ تاریکی در پشت پنجره 

می بینم کوچه خلوت شبم را 

شب های خانه خاموش من

می نشینم و هر دمی

بهر سرور سخاوت چشمان یارم 

شعری خواهم گفت

شعری خواهم خواند

تقدیم مهرش نمایم ، غزلیات لطیف ثنایی

و کرور کرور دیدار شمس را

همیشه ماندگار

 ای همیشه   ماندگار             ،          از لحظه آمدنت

امیدی ست از جنس نور         ،          شوری ست از ایمان

دوست گمگشتگی ها           ،          مرهم بی قراری ها

شاید شریک فردا باشی

به ازای هر قدمی گلباران باید باشد

باری هر لحظه ات....

لحظات سبز دعا

دل سپردن و شاید وقت اجابت                       

همه خویش را در سبدی از صداقت  ، خواست و توکل در پیش روی

همه آرزو را ، قماری خواهم نمود و تاوانش هستی من

تاس شانس باشد ، هستی من و آغوش تو

بستری از مهربانی ، دلدادگی  

وحدتی تا آغاز سفر  ، عشقی از جنس باور

سرت سبز ، دلت سرشار    . . . . . . .  ای همیشه ماندگار....v

تا لحظه آخرین

 دوست دارم لبخند زیبای تو را

که پذیراست    اینچنین      که گرم است !

اینچنین

سلامی می دهد خورشید        - گل ساده دشت را

که   دوری جسته ام از دیگران

دوست دارم چشمان تورا

سایه روشنی زیبا

همچون آرام    جای کودکان  و پاکان

دوست دارم گوشه لبهای تورا

که بیشتر شگفت انگیز است  تا دوست داشتنی

برای   بوسه ای اینچنین

که آرام  ش میکنم اینچنین

دوست دارم روح تو را        - که دوست ندارد مرا

تا لحظه آخرین !!

تیر احساس

 من اینجا هستم  

تب سردی   بر   گذر زمان

با عادتی از اندوه        سردرگم و مست

پرستوی سپید خانه ام      در تردیدی  دوگانه   مرغ آشیانه ام است ولی تنها

اینجا همه  سرماست     ، همه  رنج ،  بوی بهار می آید   . گوئیا به عمر ما نیست ( نیست به عمرم)

این دل طوفانزده ما       - باز در گوچه ای بن بست        - باز به خطا رفت    

-          باز بر سنگ فرود آمد  تیر احساس من

حرم شرکت

 آن خاک آشنا

آن سرد میهن جاوید  و نابم

آن یار صمیمی

آشنا تر برگ با درخت

محتاج ترم از بهار               پویش و عطوفتش را

دستم  تهی                  چشمانم خیس          ایمانی از خواستن                 برنخواستن

از تب تو سوزانم

همه آمال رود                بی کرانی خلیج است چون من

عاقبت نوغان                مرگ در آتش بود

جون همه پروانه های دشت

سر یار    ،  هیچ ندانم   ،  عاقبت بر دار  منصورم

عشق از دست بدادم کعبه ام گم گشت       - بت خانه ای داری

اندر   حرم شرک تو می مانم

در تو خواهم آویخت جانا      

هر چه باشد

جام زهری   ، دوشابی  ، دردی   ،  درمانی

با تو می مانم

توی استاد

 ای گل خوشبوی بهار ، ای یرنگی  ، ای پرده اسرار  ، ای جهت   ، ای راه

تو گواه بی نظیر بیداری ، تو سترگ   دست در دست من دادی ،تو بهانه  ، تو نیاز

تو همان شوق  پر شور گناه ، تو دلیل راه و مقصد کلامی ، تو خدای پر توان و پاکی

تو شهادتینی  ، تو  همان  دین  خدایی ،   تو شریعت  ، تو پناه  مانده راهی

تو حَکَم   ، تو صداقت   ،  تو که سرشار   گواهی

تو بیا  و از چاهم برون آر   ای گواه

ای سر  ، ای نور  ، ای عشق  ،  ای یار  

تو مرو بهر خرابات  ، تو مشین اندر کنارات

تو همان  بی نهایت   ، تو همین لحظه اینک   ، تو ز دیروز به اینجا قدمی برداشته

تو بمان که جون شما پاک نباشد

قفسی ساخته ای از بی خیالی  ، چشم بر هم نهادی  ، سوز بی مروت ....

راه و تصمیم  ، راه بیداری  ، راه تو راه خداست

حدیث جوئیدن وصل و مراد

 حدیث جوئیدن وصل و مراد است  ، جدا گشته ز نیزار جنوب

می گدازم ، می نویسم  ، می خروشم ، پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام  و عجز ،    صنع ادب  ، بی نزاکت ، با ادب  ، هم مست  هم هوشیار

همه چیز ، همه جا ، از زمین  ، از جنس آب  ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ  ، از تمدن   ، از فلک گویم 

نویسم سطر به سطر  بی کرانی  ، بی معانی  ، از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر ، قصه جوشش باد ، ناله پردود آتش  ،

از میان یک جهان ذکر و کلام  ، از همه بانگ کلامم  ، درد بی پاسخ همان یک دو حرف بودکه بگذشت

ای بهانه خفته در شهر کهن ، گفتن اوهام با نام شعر نو

ای خداوندا  ، ای منتهای راه ما  ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر از نسیم

مامن مان از جنس تست  ، لوح ما پوشیده نیست ، اس داننده هر سر نهانی

قصه پوپک بدانی  ، اندوه ساحلم تو خوانی  ، درد تا صبح سوختنم را

هر سطر های عالم گفتنم را  ،

ای من بی تاب آن سفر  ، پله ای بیش نیست  ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست  ، درد فرو رفتن به تالاب زمان

عشق است  ، حلقه هوشمندمان  ،که داند دردمان

رهگذار باد

 در رهگذار باد

در این سفر

از نیستی

به میانی تهی و سرد

گریزانم باز

فریاد ها زده ام

از نفس قفس  ، از بند  آدم ها و خود ها

سیاهی آسمانش  انبوه  ایستادنهای  واهی

نفس ستاره هایش ز یاد برده ام  و در پی چراغی دوباره

در من پایکوبان و شادان  از سرودها  ،  همسفران با کوله هایی از بها

نادان از تسهیلات نابش

دیده ام نهایت ریشه و پایدارم را

در خاک و حرمت خاک

پنجره

 در فراسوی  پنجره ها

کسی برای عشق  گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل  از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق مرا با خودبرد

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که

حادثه غمگینی شکل گرفت...

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد