x تبلیغات
سرزمين مادري

لحظه موعود

 امروز، لحظه موعود است

و من در نی نی چشمانت

خود را باختم

و دینم را به جامه کفر بخشیدم

و  سفیدی را در گرو سیاهی نهادم

و بهشت را به عطایش بخشیدم.

شاید مسیری بی بازگشت

تا عمق دره های بی هویتی

همیشه ماندگار

 ای همیشه   ماندگار             ،          از لحظه آمدنت

امیدی ست از جنس نور         ،          شوری ست از ایمان

دوست گمگشتگی ها           ،          مرهم بی قراری ها

شاید شریک فردا باشی

به ازای هر قدمی گلباران باید باشد

باری هر لحظه ات....

لحظات سبز دعا

دل سپردن و شاید وقت اجابت                       

همه خویش را در سبدی از صداقت  ، خواست و توکل در پیش روی

همه آرزو را ، قماری خواهم نمود و تاوانش هستی من

تاس شانس باشد ، هستی من و آغوش تو

بستری از مهربانی ، دلدادگی  

وحدتی تا آغاز سفر  ، عشقی از جنس باور

سرت سبز ، دلت سرشار    . . . . . . .  ای همیشه ماندگار....v

حدیث جوئیدن وصل و مراد

 حدیث جوئیدن وصل و مراد است  ، جدا گشته ز نیزار جنوب

می گدازم ، می نویسم  ، می خروشم ، پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام  و عجز ،    صنع ادب  ، بی نزاکت ، با ادب  ، هم مست  هم هوشیار

همه چیز ، همه جا ، از زمین  ، از جنس آب  ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ  ، از تمدن   ، از فلک گویم 

نویسم سطر به سطر  بی کرانی  ، بی معانی  ، از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر ، قصه جوشش باد ، ناله پردود آتش  ،

از میان یک جهان ذکر و کلام  ، از همه بانگ کلامم  ، درد بی پاسخ همان یک دو حرف بودکه بگذشت

ای بهانه خفته در شهر کهن ، گفتن اوهام با نام شعر نو

ای خداوندا  ، ای منتهای راه ما  ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر از نسیم

مامن مان از جنس تست  ، لوح ما پوشیده نیست ، اس داننده هر سر نهانی

قصه پوپک بدانی  ، اندوه ساحلم تو خوانی  ، درد تا صبح سوختنم را

هر سطر های عالم گفتنم را  ،

ای من بی تاب آن سفر  ، پله ای بیش نیست  ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست  ، درد فرو رفتن به تالاب زمان

عشق است  ، حلقه هوشمندمان  ،که داند دردمان

رهگذار باد

 در رهگذار باد

در این سفر

از نیستی

به میانی تهی و سرد

گریزانم باز

فریاد ها زده ام

از نفس قفس  ، از بند  آدم ها و خود ها

سیاهی آسمانش  انبوه  ایستادنهای  واهی

نفس ستاره هایش ز یاد برده ام  و در پی چراغی دوباره

در من پایکوبان و شادان  از سرودها  ،  همسفران با کوله هایی از بها

نادان از تسهیلات نابش

دیده ام نهایت ریشه و پایدارم را

در خاک و حرمت خاک

84

 انتهای  عهد  شباب

جز  دلی سوخته و امیدی ختموش

نیست  دگر فردایی روشن

و تنها  لطف و شهامت تو

یوسف دربند تاریکخانه را      نوائی دوباره می دهد

و در مناجات  شبانه ام

وصل یار حافظ را   زمزمه می کنم

و تنها نامت  و

دستان   گرمت       نفس مرا تشویق می کند

در این سال  پر خطر

در زمستانی بی نهایت خاموش

وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد

ترا باز یافتم  در گوشه ای از این آسمان   پر  رمز

و تنها نسیم

محرم کلاممان بود

خواهیم کشید بر لوح فردا   ، جوانه های بودنمان را

و حک خواهیم کرد       امید  و تلاش را

و زنده باد    عشق

(تقدیم به همه دلخاموشان محبت )

صفحه قبل 1 صفحه بعد