رهگذار باد
در رهگذار باد
در این سفر
از نیستی
به میانی تهی و سرد
گریزانم باز
فریاد ها زده ام
از نفس قفس ، از بند آدم ها و خود ها
سیاهی آسمانش انبوه ایستادنهای واهی
نفس ستاره هایش ز یاد برده ام و در پی چراغی دوباره
در من پایکوبان و شادان از سرودها ، همسفران با کوله هایی از بها
نادان از تسهیلات نابش
دیده ام نهایت ریشه و پایدارم را
در خاک و حرمت خاک
سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که بر خاکم آیی و من مرده باشم