نمی دانم  حق و باطل را

نمی شناسم دوستی را

امتحانی ست سخت   یا تاوان  ظلم است؟

نعمت  و نور دوباره

این بهار سبز  سر برآورد دوباره    در میان  دشت عاطفه ها

باغ دل من

لطف بی کران هستی    ،  نعمت عشق

آنچنان بر سر امواج

گریزانم  به هر سو  و غرق  شده ای ناچیزم

جه   دنیایی

در همانسو که یافتم  نو را    و  زنده شد کویر خشک اینجا

در همانسو  یافتم  زندگی را ، بودنمان را  ، 

عبادتگه و نمازو قبله ام   را

با  همه  صیادان  در خواهم  افتاد

و مرا از شب و  دشمن  و دنیا  هراسی در دل نیست

  و آمده ام

  تا باز  ستانم   جان  از دست رفته خود را

 با  تو خوشم  و  شعر  می خوانم   و پرواز می کنم

هر چه می بینم شعر است همه ،  عشق  است  و یارب

دوستت دارم ها  در بقچه های کهنه آن زیر ها 

رایحه دلانگیزش

همه را  خبر  خواهد کرد

فقط برای تو  خواهم خواند

رازهای بودن را   وقتی با هم نوشیدیم   ،  ترانه های سبز  و  پیروزی را

آنچنان  در اعماق  کویر  چشمانت  می روم 

که قصد آمدنم نیست

می فهمم   :  دوستت دارم