نمی دانم حق و باطل را
نمی شناسم دوستی را
امتحانی ست سخت یا تاوان ظلم است؟
نعمت و نور دوباره
این بهار سبز سر برآورد دوباره در میان دشت عاطفه ها
باغ دل من
لطف بی کران هستی ، نعمت عشق
آنچنان بر سر امواج
گریزانم به هر سو و غرق شده ای ناچیزم
جه دنیایی
در همانسو که یافتم نو را و زنده شد کویر خشک اینجا
در همانسو یافتم زندگی را ، بودنمان را ،
عبادتگه و نمازو قبله ام را
با همه صیادان در خواهم افتاد
و مرا از شب و دشمن و دنیا هراسی در دل نیست
و آمده ام
تا باز ستانم جان از دست رفته خود را
با تو خوشم و شعر می خوانم و پرواز می کنم
هر چه می بینم شعر است همه ، عشق است و یارب
دوستت دارم ها در بقچه های کهنه آن زیر ها
رایحه دلانگیزش
همه را خبر خواهد کرد
فقط برای تو خواهم خواند
رازهای بودن را وقتی با هم نوشیدیم ، ترانه های سبز و پیروزی را
آنچنان در اعماق کویر چشمانت می روم
که قصد آمدنم نیست
می فهمم : دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 شهريور 1400 ساعت 8:48 توسط امین
|
ارسال نظر