پنجره
در فراسوی پنجره ها
کسی برای عشق گاه شماری می کند
و آرزوی دیدنش
دل از سینه تنگ فریاد می زند
آن دور ها مردی تنها
در انتظار هیچ مسافری نیست
که عشق مرا با خودبرد
وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود
داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم
که
حادثه غمگینی شکل گرفت...
سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که بر خاکم آیی و من مرده باشم