در فراسوی  پنجره ها

کسی برای عشق  گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل  از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق مرا با خودبرد

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که

حادثه غمگینی شکل گرفت...